شاگرد و استاد
شاگردی که شيفته ی استادش بود تصميم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زير نظر بگيرد .فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد .
استاد فقط لباس سفيد می پوشيد شاگرد هم فقط لباس سفيد پوشيد ، استاد گياهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گياه خورد . استاد بسيار رياضت می کشيد شاگرد تصميم گرفت رياضت بکشد و روی بستری از کاه خوابيد .
مدتی گذشت . استاد متوجه تغيير رفتار شاگردش شد .رفت تا ببيند چه خبر است .شاگرد گفت : دارم مراحل تشرف را می گذرانم .سفيدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است . گياهخواری جسمم را پاک می کند . رياضت موجب می شود که فقط به روحانيت فکر کنم .
استاد خنديد و او را به دشتی برد که اسبی از آن می گذشت . بعد گفت : « تمام اين مدت فقط به بيرون نگاه کرده ای در حالی که اين کمترين اهميت را دارد . آن حيوان را آنجا می بينی ؟ او هم موی سفيد ، فقط گياه می خورد و در اسطبلی روی کاه می خوابد . فکر می کنی قديس است يا روزی استادی واقعی خواهد شد ؟
از کتاب : پدران ، فرزندان ، نوه ها
اثر : پائولو کوئيلو

