تبليغاتX
روح مقدس
روح مقدس



شاگرد و استاد

شاگردی که شيفته ی استادش بود تصميم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زير نظر بگيرد .فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد .
استاد فقط لباس سفيد می پوشيد شاگرد هم فقط لباس سفيد پوشيد ، استاد گياهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گياه خورد . استاد بسيار رياضت می کشيد شاگرد تصميم گرفت رياضت بکشد و روی بستری از کاه خوابيد .
مدتی گذشت . استاد متوجه تغيير رفتار شاگردش شد .رفت تا ببيند چه خبر است .شاگرد گفت : دارم مراحل تشرف را می گذرانم .سفيدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است . گياهخواری جسمم را پاک می کند . رياضت موجب می شود که فقط به روحانيت فکر کنم .
استاد خنديد و او را به دشتی برد که اسبی از آن می گذشت . بعد گفت : « تمام اين مدت فقط به بيرون نگاه کرده ای در حالی که اين کمترين اهميت را دارد . آن حيوان را آنجا می بينی ؟ او هم موی سفيد ، فقط گياه می خورد و در اسطبلی روی کاه می خوابد . فکر می کنی قديس است يا روزی استادی واقعی خواهد شد ؟

از کتاب : پدران ، فرزندان ، نوه ها
اثر : پائولو کوئيلو


پنجشنبه دوم مهر 1388  توسط بنده خدا  |

 

تخته سنگ

در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را دروسط جاده قرار داد و برای اینکه واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان نظامیان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ میگذشتند و بسیاری هم غرولند میکردند که این چه شهریست که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است.
با این حال هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت، نزدیک غروب یکی از روستائیان نزدیک سنگ رسید، در حالی که در پشتش بار میوه و سبزیجات بود، بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد، ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید، کیسه را باز کرد و در آن سکه های طلا و یاداشتی پیدا کرد. حاکم در آن یاداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.

راستی، شما چقدر از سختی های پیش رویتان برای پیشرفت استفاده میکنید؟


سه شنبه یکم اسفند 1385  توسط بنده خدا  |

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستا نم را مذهبم و خلا صه زندگیم را .
به جنگلی رفتم تا برای اخرین بار با خدا صحبت کنم به خدا گفتم : ایا می توانی دلیلی برای این زندگی برایم بیاوری ؟
و جواب او مرا شگفت زده کرد .
او گفت : ایا سرخس و با مبو را می بینی ؟
پا سخ دادم : بلی .
فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس را افریدم به خوبی از انها مراقبت نمو دم .
به انها نور و اب و غذای کا فی دادم .
دیر زمانی نپا یید که سرخس سر از خاک بر اورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از با مبو خبری نبود.
من از او قطع امید نکردم . 
در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبا ئی خیره کننده ای به  زمین بخشیدند اما همچنان از با مبو ها خبری نبود .
من با مبو ها را رها نکردم . در سالهای سوم و چهارم نیز با مبو ها رشد نکردند .
اما من  باز هم از انها قطع امید نکردم . در سال پنجم جوانه کوچکی از با مبو نما یان شد .
در مقایسه با سرخس بسیار کوچک و کوتاه بود اما با گذشت شش ماه ار تفاع ان به بیش از صد فوت رسید .
پنج سال طول کشیده بود تا ریشه های با مبو به اندازه کا فی قوی شوند .
ریشه ها ئی که با مبو را قوی می سا ختند و انچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می کردند.
خداوند در ادامه فرمود : ایا می دانی در تما می این سا لها که تو در گیر مبارزه با سختی هاو مشکلات بودی در حقیقت
ریشه هایت را مستحکم می سا ختی .
من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همان گو نه که با مبو ها را رها نکردم .
هر گز خودت را با دیگران مقا یسه نکن با مبو و سرخس دو گیاه  متفاوتند اما هر دو به زیبائی جنگل کمک می کنند .
زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی ! 
از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم .
در پاسخ از من پرسید  : بامبو چقدر رشد می کند .
جواب دادم : هر چقدر که بتواند .
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی هر اندازه که بتوانی .
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد .
پس هر گز نا امید نشو . 

سه شنبه یکم اسفند 1385  توسط بنده خدا  |

 

                     
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد  با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند
که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد
می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی
داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد
یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق  نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند.
 سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.


پنجشنبه هفتم دی 1385  توسط بنده خدا  |

 

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.
 
نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،
 
وقتی  حضورش را درست توی قلبت حس میکنی،
 
 آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید.
 
آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.
 
تجربه ای که  باید طعـــمش را چشید.
 
اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در بحران  تنها  ماندی،
 
 درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تــــو حرف بزند،
 
همان لـــحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد،
 
 همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا
 
 از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری.
 
 نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمرناخواسته
 
 تو ویــا در اوج بـــزرگ ترین شــــــــادی دلخواسته تو رخ دهد
 
می تواند درست همین  حالا باشد و زیباترین وقتی  که می تواند  پیش بیاید
 
همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری.
 
جایی که دلت برای او تنگ است.
 
 زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است
 
که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او
 
 با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است.
 
 همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس،
 
 و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی.
 
آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است
 
 که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده.
 
 و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و
 
 ازچه رو از آن تو شده است و این را همیشه بـــــه یــــاد داشته باشید...
 
 
    " هرگاه بادیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را "


پنجشنبه هفتم دی 1385  توسط بنده خدا  |

 

 
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا انسانها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد: روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟ دروازه بان: روز به خیر، اینجا بهشت است- چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه ایم. دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید اسب و سگم هم تشنه اند، نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: روز به خیر مرد با سرش جواب داد. ما خیلی تشنهایم.، من، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید. مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید. مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
 - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند... !!!


پنجشنبه هفتم دی 1385  توسط بنده خدا  |

 

هنگامي که پروردگار جهان را خلق مي کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .

 

خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصميمش ياري اش دهند که اسرار زندگي را کجا

 

 جاي دهد يکي از فرشتگان پاسخ داد :در زمين دفن کن.

 

ديگري گفت : در اعماق دريا جاي بده .

 

يکي ديگر پيشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .

 

خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما مي گوييد انجام دهم ، تنها اشخاص معدودي اسرار زندگي را

 

 مي يابند . اسرار زندگي بايد در دسترس همه باشد .

 

يکي از فرشتگان در جواب گفت: بله درک مي کنم ، پس در قلب تمام بشر جاي بده .

 

هيچ کس فکر نمي کند که آنجا دنبالش بگردد.

 

خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .

پس بدين ترتيب اسرار زندگي در وجود همه ما جاي دارد .

****************************


چهارشنبه ششم دی 1385  توسط بنده خدا  |

 


- پروردگارا به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم و دليري ده
تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم. بينش ده تا تفاوت ايندو را دريابم مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتارکنند


 

 

 

 

 

<-LinkTitle->